تبليغاتX
خیلی دور خیلی نزدیک
حرف دل
 

 

روزهايی انچنان را

برای تو گذراندم.

روزهايی که

تمام قلبم

تو را فرياد می زدند.

و ای کاش

قدرهمراهانت که عاشقانه

 برایت دلسوزی می کردند

می دانستی

کاش محبت را دوستی و عشق را

درمسلخ تهمت به دار نمیکشیدی

کاش از روح ازرده ی دیگران

پلی برای رسیدن به امال و ارزوهایت نمی ساختی

چگونه ازخوبی ها دم میزنی !

در حالی که خوبیهای به پایت ریخته را لگد مال کردی

چه زود فراموشت شد

اشکهایم را بیداری هایم را دلسوزی هایم را و التماسم را

و بی رحمانه همه ی انها را به بهای اندکی فروختی

تا تن بسپاری به لحظه ای ارزو

حالا پس از شکست دم از باختن دیگران نزن

بس کن این نقاب خود بزرگ بینی را از چهره بردار

با خود بیاندیش به بازی هایی که با دیگران کردی

بیاندیش که چه کسی دروغ گفت و تهمت زد

و این بار قصه ای از سر صدق بنویس

هیچ گاه خود را برتر و بالاتر نبین

چرا که در هر وجودی شاید ارزشی نهان باشد

که تو بویی از ان نبرده ای وتا کنون

در هیچ کلاس و کتابی نیاموختی

کاش میدانستی که به چه دلیل

گاهی انسانها

تنها می مانند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 1:5 AM  توسط امیر  | 

غزال خوش صدا توئی ، شیرین تر از عسل توئی ،

 بین تموم آدما ، نگین بی بدل توئی . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 1:47 AM  توسط امیر  | 

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را

 

شکرفروش که عمرش دراز باد چرا

تفقدی نکند طوطی شکرخا را

 

غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل

که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را

 

به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر

به بند و دام نگیرند مرغ دانا را

 

ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست

سهی قدان سیه چشم ماه سیما را

 

چو با حبیب نشینی و باده پیمایی

به یاد دار محبان بادپیما را

 

جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب

که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را

 

در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ

سرود زهره به رقص آورد مسیحا را

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 5:11 AM  توسط امیر  | 

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست

گاهی برای گفتن یک قلم کم و دو کلمه زیاد است...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 4:17 AM  توسط امیر  | 

تا این غزل شبیه غزل های من شود

این جا همیشه قافیه و شعر بی دلند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 0:53 AM  توسط امیر  | 

زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی. زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چوگل، که بنوشی اش چوشهد. زندگی، بغض فـروخورده نیست. زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست. زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است. زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است. زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ. زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است. زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست. زندگی، شـــوق وصال یار است. زندگی، لحظه دیدار به هنگامــــــه یاس. زندگی، تکیه زدن بر یــار است. زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است. زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است. زندگی، قطعه ســـرودی زیباست که چکاوک خواند که به وجدت آرد به ســــرشاخه امید و رجا. زندگی، راز فـروزندگی خورشید است. زندگی، اوج درخشندگــــــی مهتــاب است. زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است. زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است. زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است. زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است. به، چقدر شیـــرین است. زندگی، خاطــــره یک شب خوش، زیـــر نور مهتاب، روی یک نیمکت چـــوبی سبـــز، ثبت در سینـــه است. زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه. زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است. زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق. زندگی گاه شده است که برد بیراهم. زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 4:16 PM  توسط امیر  | 

انسان بیش از زندگی است

آنجا که هستی پایان می یابد

او ادامه می یابد.

 

                                   دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 3:30 PM  توسط امیر  | 

درود بر تمام عاشقانی که راه عشق را پیمودند وعشق را در سینه حبس کردند

                                 و حرمت آنرانگه داشتند.............

 درود بر تمام عاشقانی که عشق را فهمیدند واز عشق به زیباییها (عشق خدایی) رسیدند 

 کسی هم که به عشق خدایی برسد دیگر عشق های دنیایی براش سر سوزنی زیبا نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 2:35 PM  توسط امیر  | 

دوست دارم همیشه

    ردایی از باران بپوشم!

          اگر چه به تنم گریه می کند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 1:10 AM  توسط امیر  | 

در حالی‌که مقابل درخت سیب ممنوعه ایستاده بودم ؛

سخت به فکر فرو رفتم...

با خود گفتم که این درخت سیب معمولی

چگونه توانسته مهمترین حادثه بشریت را رقم بزند؟...

چه سحری در وجودش بوده است٬که این کار را کرده است؟...

آیا هنوز هم اثری از آن افسون،در خود دارد؟


وسوسه‌ای وجودم را گرفت...

شاخه‌ای از آن درخت کندم و به گوشه دیگری از بهشت رفتم

 و آن شاخه را در خاک کاشتم...

شاخه به برکت خاک بهشت،برق‌آسا رشد کرد

 و تبدیل به درخت بزرگ و پرمیوه‌ای شد...
به انتظار ماندم٬اما این انتظار زیاد طول نکشید؛

چرا که تنها آدمیان ساکن بهشت از دور نمایان شدند...


آدم و حوا متعجب و خوشحال از دیدن یک انسان،

راهشان را به سمت من کج کردند و به نزدم آمدند...

کسانی در کنارم ایستاده بودند٬که خونشان زمانی در رگهایم جاری بود...

گفتم:خسته‌اید،از میوه‌های خوشمزه این درخت میل کنید...


آدم و حوا،خرسند از پیشنهاد من،به سوی درخت سیب شتافتند...

ناگهان بغضی گلویم را فشرد و نم‌نم اشک،چشمانم را تر کرد...


معمای چندین هزارساله چه آسان حل گشت؛

ابلیس هنرنمایی خاصی نکرده بود

٬بلکه تمامی آن هنر بر دوش جهل انسان بود...


گریستم چون فهمیدم آدم جاهل هرگز عبرت نمی‌گیرد...!

مردگان...

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 1:24 AM  توسط امیر  |